مطالعه شراکتي


 

نويسنده: زهرا عبدي




 
توي رخت خواب پهلو به پهلو شدم و پتو را روي سرم کشيدم. مامان پتو را از روي سرم کنار زد: «سعيد بلند شو برو خانه شوکت خانم، بايد برايش دارو بگيري». آرزو مي کردم اين هم بخشي از خوابم باشد. دلم نمي خواست روز تعطيلم خراب شود. با بي حالي بلند شدم و صبحانه نخورده راه افتادم. شوکت خانم مريض احوال بود. هميشه خدا يا پايش درد مي کرد يا کليه سمت چپش يا مهره چهارم ستون فقراتش. به مامان زنگ زده بود و خواسته بود تا غلام حلقه به گوشش را براي خدمت گذاري بفرستد. مامان هم فوراً دستور صادر کرد تا بروم خانه شان و خرده فرمايش هاي ايشان را با جان و دل انجام دهم.
کليد انداختم و در را باز کردم. از حياط باغ مانند خانه شوکت خانم گذشتم و وارد هال شدم. مثل هميشه روي تخت خوابش دراز کشيده بود، بين يک عالمه کتاب هاي کوچک و بزرگ، بيشتر روزها کتاب مي خواند و مي گفت: وقتي کتاب مي خوانم درد را کمتر احساس مي کنم.
-سلام.
سرش را از روي کتاب بلند کرد و نگاهم کرد. چشم هايش را ماليد. هيچ وقت عينکش را نمي زد: سلام. خوش آمدي مادرجان. دستت درد نکند.
حتي حوصله نداشتم از آن لبخندهاي مصنوعي تحويلش بدهم. گوشه کتاب قطوري را که مي خواند تا زد و توي تاقچه کنار بقيه کتاب ها گذاشت.
-نسخه لاي يک کتاب روي ميز وسط اتاق است.
بي تفاوت به اتاق رفتم، چون به نظرش شکل سنگ صبور بودم. مثل هميشه آه و ناله هايش را شروع کرد:
-آخ مادر نمي داني چقدر زانوهايم درد مي کند. مچ دستم که انگار ديگر فلج شده.
کتابي را که روي ميز بود، برداشتم. چشمم به اسم کتاب افتاد: ارواح سنگي! به جلدش دست کشيدم تا مطمئن شوم سراب و توهم نيست. مي خواستم همان جا بنشينم و آن را بخوانم.
عيد سال قبل به خانه دوست قديمي پدرم در شهرستان رفته بوديم. کتاب ارواح سنگي را توکتاب خانه شيک شان ديده بودم. يک فصل از آن را بيشتر نخوانده بودم که پدر صدايم کرد و گفت بايد برويم. تا مدت ها به اين فکر مي کردم که ادامه داستان چطور پيش خواهد رفت. هيچ کدام از کتاب فروشي هاي کوچک شهرمان آن کتاب را نداشتند. به کتاب خانه محل مان هم سر زدم. گفتند: چون کتاب چاپ جديد است، آن را نداريم. گاهي يک گوشه مي نشستم و سعي مي کردم بقيه داستان را با ذهن خلاق خودم بسازم، ولي به دلم نمي چسبيد.
شوکت خانم که صدايم زد، به خودم آمدم و پرسيدم: اين کتاب براي شماست.
-نه مادر امانت است. براي نوه ام است.
-مي شود ببرمش؟ قول مي دهم زود زود، صحيح و سالم برايتان پس بياورم؟
-معلوم است که نمي شود.
-چرا؟
-براي اين که من خودم هنوز اين کتاب را نخوانده ام. آخرهفته هم نوه ام مي آيد و مي بردش.
چشم هايم از تعجب گرد شده بود. پرسيدم: شما که اين همه کتاب داريد، چه مي شود من يکي از آنها را ببرم؟
-به غير از اين کتاب هر کتاب ديگري را که مي خواهي ببر. شنيدم اين کتاب داستان يک جادوگر است که کارهاي عجيب و غريب انجام مي دهد و کلي ماجراهاي جالب برايش اتفاق مي افتد.
-اصرار بي فايده بود. به داروخانه رفتم و داروها را گرفتم و برگشتم. پيش خودم فکر کردم اگر کارهاي بيشتري برايش انجام بدهم، شايد دلش به رحم بيايد و خواهشم را قبول کند. از کنار باغچه آب پاش را برداشتم و مشغول آب دادن به گلدان ها شدم. بعد يک دستمال برداشتم و همان طور که ناشيانه شيشه ها را پاک مي کردم، گفتم: «شوکت خانم اگر حالتان بد است، مي خواهيد امروز پيش تان بمانم؟ دوست داريد انباري را مرتب کنم؟ چيز ديگري لازم نداريد برايتان بخرم؟»
-نه مادرجان، تو برو به درس و مشق هايت برس. نمي خواهم بيشتر از اين مزاحمت بشوم. د... برو ديگه.
دست از پا درازتر، به خانه برگشتم. آرام و قرار نداشتم. همه اش تو اين فکر بودم که کتاب را به چنگ بياورم. فرداي آن روز مامان را مجبور کردم چند بار زنگ بزند خانه شوکت خانم و بپرسد کاري دارد، من بروم و برايش انجام بدهم، اما انگار شوکت خانم ديگر هيچ کاري نداشت که نداشت. بايد کاري مي کردم. کمي سبزي خريدم و به خانه شوکت خانم رفتم و گفتم: سبزي خريده بوديم، گفتم يه کمي هم براي شما بياورم.
در حالي که سبزي ها را پاک مي کردم، سوال هاي مختلفي مي کردم: دوست داريد. برايتان چندتا رمان از کتاب خانه بياورم؟ مي خواهيد برايتان روزنامه بخرم؟ ميانه تان با مجله چطور است؟
ولي او مدام تکرار مي کرد: تو که اصلاً بلد نيستي سبزي پاک کني مادر.
ساکت شدم. از ته دل آهي کشيدم: «مادر من که چشم هايم خوب نمي بيند. حواست باشد آشغال قاطي سبزي ها نباشد.»
يک فکر بکر به ذهنم رسيد. «فکر مي کنم تازگي ها چشم هايتان خيلي ضعيف شده.»
-راست مي گويي مادر، اما چه کار کنم از عينک زدن هم بدم مي آيد.
-من فکر مي کنم چند وقت بايد به چشم هايتان استراحت بدهيد و کمتر بخوانيد.
-دلم مي خواهد، اما اگر چيزي نخوانم حوصله ام سر مي رود.
کمي ساکت ماندم و مثلاً فکر کردم: خب اگر بخواهيد من مي توانم بيايم و برايتان کتاب بخوانم.
-واقعاً آفرين به مادرت با اين بچه اي که بزرگ کرده، من که غير از دعا کردن براي عاقبت به خيري ات کاري از دستم برنمي آيد.
قند تو دلم آب شد. روز بعد به محض اين که مدرسه تعطيل شد، به سرعت خودم را به خانه شوکت خانم رساندم. دور ميز نشستيم. شوکت خانم چاي و ميوه مي خورد و من با آب و تاب «ارواح سنگي» را مي خواندم. از آن روز به بعد من و شوکت خانم با هم شريک شديم. او کتاب مي خريد و من هم با هيجان برايش کتاب را مي خواندم.

منبع: نشريه انتظار نوجوان شماره 70.